بسم الله قبل نوشت: چند وقتی ذهن یاری نمی کرد از خود بنویسیم و آن موقع که سخنانی این چنین گرانبها در اختیار است، قلم ناچیز ما آنقدر عرق شرم می ریزد تا که خشک می شود و دیگر نمی نویسد. اصل نوشت: در گذشته برادری داشتم، برادر دینی، که در نظرم بسیار بزرگ بود. آنچه او را در چشم من بزرگ جلوه می داد، کوچکی دنیا در نظر او بود. از سلطه شکمش آزاد بود، آنچه را نداشت هوس نمی کرد، و آنگاه که داشت زیاده روی نمی کرد. به ظاهر، ناتوان و مستضعف بود، اما هرگاه زمان تلاش و جدیت فرامی رسید، همچون شیری خشمگین بود. تا نزد قاضی نمی رفت دلیلی مطرح نمی کرد و کسی را که عذری داشت سرزنش نمی کرد، تا آنکه عذر او را می شنید. از هیچ دردی شکایت نمی کرد و نمی نالید، مگر هنگامی که بهبود یابد. به آنچه می گفت عمل می کرد و آنچه خود عمل نمی کرد، به دیگران نمی گفت. اگر بر کلام، مغلوب می شد، بر سکوت مغلوب نمی گشت. برای شنیدن حریص تر بود تا گفتن. وقتی دو کار پیش می آمد، آنچه را نزدیک تر به هوای نفس بود ترک می کرد. بر شما باد که به این خصلت ها روی آورید و در این زمینه ها به مسابقه بپردازید و اگر نمی توانید همه ی اینها را در خود فراهم آورید، هر چقدر که می توانید، در حد توان خود به آنها عمل نمایید و بدانید که عمل به اندک از اینها، بهتر از واگذاشتن بسیار است. بعد نوشت:
نهج البلاغه، حکمت 289 بعضی گفته اند آن برادر و دوست " ابوذر غفاری" بوده است، یا " عثمان بن مظعون" یا دیگری. سرانجام: دارم دنبال همچین دوستی می گردم ......................
می گفت: همه در حال مقاومت بودند، خرمشهر سقوط کرده بود و دستور عقب نشینی صادر شده بود اما هنوز برخی دلشان با ماندن بود و عقلشان با رفتن. فرمانده می گفت زنان و کودکان را سوار اتوبوس کنید بفرستید بیرون شهر. عراقی ها خیلی نزدیک شده بودند دیگر با چشم می شد تانک ها را دید، فاصله بین مرگ و زندگی فقط یک پل بود. از خرمشهر سقوط کرده می رفتی به آبادان که هنوز امنیت داشت. ترس همه ی وجودم را گرفته بود، فرمانده دستور داد نیروها تا کنار پل مقاومت کنند تا مردم عادی از پل عبور کنند، تا آن موقع وظیفه دفاع از پل بر عهده شماست. من خیلی ترسیده بودم، آن لحظه واقعا از مرگ ترسیدم و فرار کردم بله فرار کردم و قبل از همه از پل عبور کردم ............... ناگهان از خواب بیدار شدم، همه ی این ها خواب بودم. خیلی شرمگین و ناراحت بودم، همیشه با خود فکر می کردم که اگر در زمان جنگ بودم جایم خط مقدم بود و تک و تنها تا بغداد پیشروی می کردم، اما .............
جنگ، مرد جنگ می خواهد، ما که مرد جنگ نبودیم، بغض گلویم را گرفته بود، با خودم فکر می کردم که همه ی این فکرهایم توهمی بود که از شجاعت و ایمان خود ساخته بودم. من اگر زمان جنگ هم بودم نهایت شجاعتم اجازه می داد تا اهواز بروم نه بیشتر.
به یاد یکی از جملات حاج آقا احمیدیان (از راویان دفاع مقدس) افتادم که چند شب برایمان می گفت: اگر امروز از حرام خدا چشم بستی، زمان جنگ هم اگر بودی چشمت را در راه خدا می دادی، اگر امروز دستت به گناه آلوده نشد، زمان جنگ هم اگر بودی دستت را برای خدا می دادی و ....... یادم نبود که همه ی این ها جهاد اصغر است و مبارزه با نفس جهاداکبر. امروز کمتر از والفجر 8 و کربلای 5 سخن به میان می آید، شاید کمتر جوانی بداند فتح المبین چه غوغایی کرد و بیت المقدس بود که خرمشهر را آزاد کرد و شاید همه ندادند کربلای 4 چه رنجی به دل امت گذاشت و در حلبچه و فاو چه گذشت، ندانستن این ها عیب است ولی بدتر از آن ندانستن و نفهمیدن جهاد اقتصادی است. امروز مصادیق مبارزه کمی تفاوت کرده، شاید امروز برای جنگ باید بروی "قلاده های طلا" را ببینی و شاید چند بار ببینی و نباید "گشت ارشاد" و "زندگی خصو صی" را دید. شاید امروز باید کالای ایرانی بخری به جای لوازم خارجی و تولید ملی را تقویت کنی. شاید امروز باید شاگرد اول بود و همه حسرت معدل شما را بخورند و درس خواندن را برای خود عبادت بدانیم. شاید امروز باید ....... و شاید ها و شاید های دیگر که همه مصادیق جهاد هستند. شما دوست دارید در این جهاد جدید چه نقشی داشته باشید؟! بی سیم چی یا آر پی جی زن؟ امدادگر یا تیربارچی؟ فرمانده یا سرباز؟ شاید هم یک افسر جوان؟!
آخر نوشت:
این خواب را واقعا یکی از دوستان دیده است و برایم گفته! این فیلم "قلاده های طلا" را هم بروید ببینید، ما که دیدیم لذت بردیم و مهمتر از همه حضور بود. بسم الله قبل نوشت: در این مدت که ما نبودیم ( هم در فضای مجازی و هم در فضای حقیقی) خیلی چیز ها تغییر کرده است، نمایندگان مجلس جدید، وبلاگ های جدید، قالب های وبلاگ جدید، مطالب جدید،جبهه های دانشجویی جدید، ادبیات جدید و از همه جالبتر سال جدید، دلم می خواست من هم بعد از سفر آدم جدیدی می شدم، ای کاش می شدم .... اصل نوشت: من و علی بودیم، بعد از چند صد متر پیاده روی رسیدیم به خیابان اصلی، علی می گفت باید به آن طرف خیابان برویم، او تجربه اش از من بیشتر بود، حداقل قبلا یکبار این مسیر را رفته بود. به حکم عقل به راهنمایی هایش گوش می کردم، در عبور از خیابان خیلی مراقب بودیم ( شاید علتش را که خیلی خوشایند نیست روزی برایتان نوشتم). همزمان با رسیدن ما به آن طرف خیابان پیر مردی که اتومبیلش هم تقریبا هم سنش بود ایستاد، علی با همان صدای آهسته اش گفت: آقا فلکه الله می روی؟ و مرد تایید کرد و ما سوار شدیم.... رسیدیم به یک چهارراه و مرد به نشانه ی پایان راه سری تکان داد، به اطراف نگاهی کردم البته همراه با تعجب، خبری از فلکه و میدان نبود، البته از وقتی کمی امیرکلایی شده بودم دیگر با شنیدن نام فلکه منتظر دیدن یک میدان بزرگ نبودم(آنها که بایست می فهمیدن خودشان این تیکه را فهمیدند، دوستان غیر همشهری تلاش نکنند)، اما اینجا واقعا خبری از میدان نبود، علی مرا از تعجب خارج کرد و گفت مثل اینکه اینجا قبلا یک میدانی بوده که الآن چهارراه شده( راست و دروغش با علی). نمی خواهم لحظه نگاری کنم چون نه خودم و نه شما نه وقت شنیدن و نوشتن و نه حوصله و طاقتش را داریم.............. بعد از مدت ها که محبوس بودیم( البته به ظاهر ولی در باطن رها بودیم) این اولین بار که وارد شلوغی شهر می شدم، اوایل کمی منگ بودم و به اطراف نگاه می کردم همانند کسی که از جزیره ای دور افتاده وارد یک شهر بزرگ و پیشرفته می شود و حالا خودتان تجسم کنید حال مرا که بعد از تقریبا ۲۰ روز چه حالی پیدا می کنید وقتی شلوغی بازار را می بینید...... کلمات برایم تعاریفی دیگر داشت، خیلی از آدم ها را درک نمی کردم، آنچه ما هر شب از آدم ها می شنیدیم با این آدمهایی که می دیدیم تفاوت داشت از زمین تا به آسمان، البته این تفاوت عادی بود آنها در آسمان هستند و اینها در زمین. میزان درک نکردن آدم های شهر بستگی دارد به درک کردن این سفر، هرچه این سفر را بیشتر درک می کردم مردم را کمتر می فهمیدم...... اما ........ آنقدر حوادث عجیب و آدم های عجیب دیدم که شاید تا سال ها بتوانم مطلب جدید بنویسم برایتان اما خیلی هایمان طاقت شنیدنش را نداریم، حتی خود من هم طاقت نوشتن دوباره اش را ندارم، چون دیگر شهر و شلوغی اش و مردم شهر برایم تعجب آور نیست، من هم دوباره همشهری شدم...... شنیدن، دیدن، گفتن و نوشتن آن حرف ها حس و حالی می خواهد که کمتر پیش می آید برای ما در این شلوغی شهر........... در سفر کلیپی دیدم از آیت ا... ناصری که می فرمود: دوستی داشتیم ریاضت می کشید به این نیت که ذات انسان ها را ببیند، بعد از کلی ریاضت و توسل یکی از معصومین به خوابش آمد و فرمود که فلانی تو ظرفیت اینکه ذات انسان ها را ببینی نداری به تو این قدرت را می دهیم که ذات هندوانه ها را ببینی، از آن پس هر وقت با دوستان قصد خرید هندوانه داشتیم این رفیقمان را می بردیم و همین که او نگاهش به هندوانه ها می افتاد هندوانه خوب را تشخیص می داد ......... ظرفیت مان را بالا ببریم .......... شاید در زمان دیگر از شلمچه و طلاییه و اروند برایتان نوشتم. بعد نوشت: فلکه الله نام چهارراهی است در شهر خرمشهر. چندی پیش داشتم با یکی از دوستان بحث می کردم بر سر اینکه الآن وظیفه چیست و الآن اولویت با چه کاری است و از این جور حرف ها که n نفر با ما از این حرف ها زده اند و ما با n-1 نفر از این جور حرف ها زده ایم و هنوز هم نه ما می دانیم وظیفه چیست و نه آنها ( البته تا آنجا که خبر دارم ). یکی من گفتم، دو تا آن بنده خدا و آخرش هم نه او قانع شد و نه من! و اگر بخواهیم کمی دفتر خاطرات ننوشته مان را ورق بزنیم سرشار است از این اتفاقات! بحث، بحث همیشگی عقل و عشق بود، بحث علم و عمل بود، بحث وظیفه و تکلیف بود و حد و حدود آن، بحث از تلاش ما در کار فرهنگی بود که جزء لاینفک سختی های آن سرکوفت درس نخواندن بود از سوی دیگران! از همین بحث های همیشگی که دیگر عادی شده برایمان، حتی خواندنش هم برایمان عادی شده و حتی نوشتنش! ( مطلب " وبلاگ نویسان سهمیه رزمندگان می گیرند!" با همین مضمون نگاشته شده بود) دلم گرفت، از بی تاثیری کلام من در دیگران و شاید بهتر بگویم، بی تاثیری کلام دیگران در من! چقدر شناختن تکلیف و وظیفه سخت شده است. دلم می خواست مولایمان بگوید فلانی برو بمیر! به همین صراحت و روشنی. و می رفتیم و می مردیم و راحت می شدیم از این دو دلی و ماندن بر سر دو راهی و این آزمایش های زندگی! کمی که بیشتر فکر کردم، با خود گفتم مگر مردن به همین سادگی هاست؟! کلی بالا و پایین دارد، مقدمه و آداب و رسوم دارد و کلی کار نکرده و از این جور بهانه ها! و بالاخره ............. نه می دانیم تکلیف مان چیست ............................................ نه وقتی بدانیم تکلیف مان چیست بدان عمل می کنیم ................ درد ما این است ............................................................... درد ما این است که "درد" نداریم ........................................... همیشه فکر می کردم چطور می شود انسان ها برای یکدیگر کاری بکنند؟! همیشه موقع خواندن فاتحه برای اموات ته دلم می گفتم آخر به من چه ربطی دارد برای آنها طلب مغفرت کنم؟ اصلا نمی دانم آدم خوبی بود نبود؟! همین طور که بسم الله دوم را می گفتم و سوره توحید را شروع می کردم در دلم این سخن می گذشت که نهایت امر این است که فردا روزی که من هم مهمان یکی از این قبور شدم، یک نفر غریبه برای من فاتحه می خواند و طلب مغفرت می کند و این به آن در! گاهی اوقات آنقدر خودخواه و مغرور می شویم که حاضر نیستیم برای یکدیگر طلب مغفرت کنیم. یادم هست در زمان قبل از کنکور که با دوستان در کتابخانه جمع می شدیم که درس بخوانیم یکی از دوستان درس خوان ما خیلی اهل سخنوری و سرگرمی بود، سوال کردم چرا نمی گذاری بقیه درس بخوانند؟ می گفت دارم با این کار از رقبای کنکور خودم کم می کنم! البته به شوخی می گفت ولی واقعا گاهی وقت ها آدم ها انگار می خواهند از رقبای بهشت خود کم کنند یا با فرستادن دیگران به جهنم خود را به بهشت برسانند. عجیب است حال و هوای این موجود! خودمان را می گویم گاهی اوقات رفتارهایی از ما سر می زند که خودمان هم در شگفت می مانیم و انگشت به دهان می شویم. یک روز با اخوی داشتیم پیرامون برادری گفتگو می کردیم که سخن از عقد اخوت به میان آمد و مفاد این عقد. تا آن روز فکر می کردم که خب دو نفر با هم دست می دهند و می گویند حالا که با هم دست دادیم و دوست هستیم از این به بعد شدیم برادر و در همین حد! فهمیدم نه خیر قضیه جدی تر از این حرف هاست، متن صیغه عقد اخوت را بخوانید: در راه خدا برادرت شدم، و در راه خدا دوست با صفايت گشتم، و در راه خدا با تو دست دادم، و با خدا و فرشتگان و كتابهايش و رسولان و پيامبرانش و امامان معصوم(درود بر آنان)عهد كردم، بر اينكه اگر از اهل بهشت و شفاعت بودم و به من اجازه داده شد كه وارد بهشت شوم، به بهشت وارد نشوم مگر اينكه تو هم با من باشى. آنگاه برادر مؤمن بگويد: پذيرفتم. سپس بگويد: همه حقوق برادرى را از تو ساقط كردم، به جز شفاعت و دعا و زيارت. خیلی عجیب است! قرار است با هم بروند به بهشت، دو نفر با هم عهد کنند که اگر یکی بهشتی شد وارد بهشت نشود مگر دیگری هم همراه آن باشد، مغزم سوت کشید وقتی اولین بار این مطلب را خواندم. در آن دنیا که پدر فرزند، و فرزند پدر و مادر نمی شناسد منتظر بمانیم و به بهشت نرویم؟! حال شما فکر کنید که در این دنیا اگر با یک نفر عقد اخوت بستید چه کار هایی باید در حق او بکنید که او هم بهشتی شود و همین طور او باید در حق شما بکند! کمی فکر کردم و به اطراف نگریستم که حاضرم با چه کسی عقد اخوت ببندم؟ و آیا اصلا کسی هست؟ و چقدر خوب میشد آنقدر خوب بودم که ناگهان کسی می آمد به من می گفت "آقا شما برادر من میشی؟" نکته: عقد اخوت میان دو مرد و یا میان دو زن می تواند برقرار شود. قبل از اصل مطلب: این همان مطلبی است که یکبار بلاگفا خورد و نگذاشت برود روی صفحه ی وبلاگم و گفتیم قسمت نبود و از اینجور حرف ها، دوباره فرصت شد که بنویسم اصل مطلب: چند روز پیش که ما به شدت مشغول درس خواندن بودیم که این ترم نشویم تکاور و مشروطه خواه و نشویم جانباز جنگ نرم، ناگهان پیامکی به دست ما رسید از یکی از دوستان، که های! چه نشسته اید که نظام در خطر است! چه نشسته اید که ارکان نظام را متزلزل کردند! چه نشسته اید آمده اند در تلویزیون و عمود خیمه ی نظام را زده اند! ما هرچه با خودمان فکر کردیم که چه شده است به نتیجه ای نرسیدیم. گفتیم حتما این دوستان به جای دستگاه گیرنده دیجیتال فروشنده بهشان رسیور غالب کرده داشتند این شبکه های اراجیف گوی ماهواره ای را می دیدند و تعجبی ندارد این حرف ها در آن شبکه ها! بعد که کمی پیگیر شدیم دیدیم نه بابا! از این خبر ها نبوده، خبری از مجری های خوش تیپ بی بی سی فارسی هم نیست و مجری برنامه شهیدی فر خودمان است. و مهمان برنامه عماد خان افروغ است. همان که رئیس کمیسیون فرهنگی مجلس هفتم بود و اصولگرا. مثل اینکه این بنده خدا شب بی خوابی می آید به سراغش، به حاج خانم می گوید ما می رویم یک چرخی بزنیم و هوایی یخوریم آن هم از هوای پاک تهران که سر از پارک ملت در می آورد و بقیه ماجرا. پیگیر شدیم ببینیم این بنده خدا چه گفته که دوستان اینطور حرارت سرهای مبارکشان به حرارت خورشید نزدیک شده و کلی مطلب بنوشته اند در سایت ها و وبلاگ ها و اخیرا خواندم قصد داشتند مهمان ناخوانده جلوی درب منزل این بنده خدا بشوند به قصد شب نشینی و تجمع! دیدم این دوستان خوبمان در خبرگزاری فارس متن کامل سخنان حضرت والا را روی خروجی گذاشته اند البته با کمی توضیحات عماد خان و ذکر منابع سخنان. رفتیم خواندیم، دیدیم بله! عماد خان اول بحث کمی زد در کانال روشنفکری که ما هستیم روشنفکر و این روشنفکران هستند که باید جامعه را نجات دهند و از همه مهمتر روشنفکر باید هزینه بدهد در راه اعتقاداتش( بنده خدا نمی دانست اولین نفر خودش است) بعد که کمی بحث جلوتر رفت گفت چرا در مجلس خبرگان اقتصاددان نداریم، آقا ما کلی حال کردیم! گفتیم بالاخره این جماعت مدرک به دست اقتصادی یک کار درست و حسابی برایش پیدا شده، چقدر خوب می شود این جماعت اقتصاد خوان به جای تحویل داری بانک بروند مجلس خبرگان استخدام بشوند، سال جهاد اقتصادی هم که هست یک یا علی بگویید آقای مهدوی کنی استخدام کنید دیگر تمام بشود برود. بعد که کمی بیشتر فکر کردیم و به یاد خوانده های قبلی افتادیم دیدیم بنده خدا کمی بیراه گفته و خبرگان فقط و فقط برای جمیعت فقیه است و برای بقیه جیز و بو تشریف دارد. کمی هم از نظام و اینجور چیز ها گفت که ما باید حواسمان باشد به اسم حفظ نظام از اصلاح نظام غافل نشویم که بد بلایی سرمان می آید، آن هم به اسم نظام اسلامی، رفتارمان غیر اسلامی بشود دیگر خیلی بد است به جان شما! القصه کمی گفت و شنید و برنامه تمام شد، تمام شدن برنامه همراه بود با شروع شدن پیامک ها و اظهار نظر ها و مطلب نوشتن ها، از پارک ملت به خانه ملت هم کشیده شد قضایا و نمایندگان ( البته آنها که حاضر بودند و حس و حال حرف زدن داشتند) کمی موضع گرفتند و نائب رئیس محترم هم تذکری دادند جان دار! از همه ی این حواشی که بگذریم خیلی با خودم کلنجار رفتم که چرا ما اینقدر کم صبر و حوصله تشریف داریم چرا اینقدر سطحی به همه چی می نگریم. حالا این بنده خدا آمد یک حرفی زد که کمی با آنچه ما تا به حال شنیده بودیم تفاوت داشت، اینجانب که غرض ورزی نیافتم در صحبت های عماد خان، آنقدر بد بین نیستم که همه را فتنه گر و جریان انحرافی و ضد ولایت فقیه بنامم به همین سادگی. این بنده خدا بیشتر از سن ما سابقه ی انقلابی دارد البته اگر نگویید معیار حال فعلی افراد است. این بنده خدا هوشی مین را که یادتان هست در 2 مطلب قبلی از سخنان گهربارش استفاده کردیم، عجب حرفی زد، نور به قبرت ببارد پیر مرد! اگر خدا و پیغمبر را منکر نمی شدی چه فوتبالی با هم بازی می کردیم در بهشت. می گفت "به کار بردن مداوم انتقاد و انتقاد از خود برای بالا بدن سطح معیار های ایدئولوژیک" دوستان اهل مطالعه و کتاب خواندن که نیستیم پس کمی تحمل انتقاد داشته باشید به زور هم که شده این معیار های ایدئولوژیک برود بالا! بعد از اصل مطلب: مگر جز این است که تولید اندیشه های جدید و کارآمد نتیجه شنیدن نظرات مختلف و گاه مخالف است. خواهشا دوستان با این روحیه جوگیری کاری نکنید که فضای بحث و اندیشه کشور بشود همانند جلسات کرسی های آزاد اندیشی دانشگاه ها که بهتر است بگوییم جلسه کیک و ساندیس خوری! به شدت منتظر نظرات مخالف شما هستیم! بسم الله قبل نوشت: داشتم می نوشتم، از همان نوشته های قبلی که نوشته ام و پتک شده بود بر
سر ما و امثال ما. دست کشیدم چیز دیگری نوشتم و تمام شد. " ثبت مطلب و
بازسازی وبلاگ " انگار مامور بود این بار پرده ای شود بین افکار من و نظرات
شما. پاک شد، ناپدید شد هر چه نوشته بودم، خودم کلی حال کرده بودم با نوشته
ام، چند دقیقه ای حسرت خوردم، حسرت خوردم و دست کشیدم از نوشتن دوباره. اما شاید حکمتی بود، قسمتی بود که این بار دیگر آنطور ننویسم با دل
بنویسم و شما با دل بخوانید........ اصل نوشت: همه ما چند باری زائر سلطان قلب های همه ی شیعیان شده ایم. چه صفایی
دارد صحن آقا، چه گرمایی دارد نماز در سرمای صحن جامع، چه اشکی جاری می کند دعای
کمیل شب های جمعه ی حرم. همه و همه این ها، دل را می سوزاند. دل همه ی ما بار ها سوخته از این
حالات و زمان ها. همه می گویند آقا غریب است، دور است از جد بزرگوارش، دور است از
پدران گرانقدرش. روضه ها می خوانند از غریبی آقا. من هم، هم نوا بودم با دوستان و مداحان دلسوخته که چه آقای غریبی
داریم. هر گاه اشکی جاری می شد در غم غریبی آقا بود. اما من غریب تر دیده ام. غریبی که در کنار بارگاه جدش غریب است. غریبی
که در شهر خود غریب است، غریبی که در کنار خانه ی مادرش غریب است. این غریبی جگر
را می سوزاند و نفوذ می کند در عمق جان ها. نشنیده ام کسی بقیع را ببیند و توان داشته باشد سدی بزند بر اشک های
روان چشمانش. آشنایی من و بقیع همراه بود با دم سوزناک حاج منصور، آنجا که می گفت
سلام من به مدینه ....... پتک می شد هر بند این شعر بر سر من و همراهان من، شمشیری بود که عمود
بر سرمان می خورد. نیزه ای بود که می شکافت دلهایمان را. اما آشنایی من با بقیع به همین جا ختم نشد. دلمان آنجا شکست که به
امام رضا می گفتند غریب. در دل گفتیم آقا شما کجا غریبی؟! شما که صحن و حرم داری،
شما که گنبد و بارگاه داری، شما که زائر داری، شیفتگانت می آیند در آغوش شما تا
جان بگیرند از عشق بی پایانت. رودی جاری می شود از اشک های دلباختگان شما. در بقیع از این خبر ها نیست. بقیع جگر سوز است. در بقیع خبری از چراغ
و روشنایی نیست. اما چرا! یک چراغ هست، خورشید هست، صبح ها که طلوع می کند می شود
راهنمای دلداگان به بقیع که ببینند مظلومیت
و غریبی را، و شب که غروب می کنند این نوید را می دهد که اشک ریزید در
مظلومیت و غربت، تا باز هم طلوع کنم. در بقیع بغض در گلو می ماند، می خواهی به انتقام سیلی زهرا، سیلی ای
بزنی بر گوش یکی از این وهابی ها که نامرد ها چه کرده اید با دردانه های رسول؟!
اما انگار دستان شما هم مثل دستان آن روز علی بسته است. از دور می ایستی و نگاه می
کنی بر قبور چهار امام مظلوم بقیع و اشک می ریزی، اما هر چه به این سو و آنسو می
نگری، نشانه ای نمی یابی از قبر زهرا، مظلومیتت مادر دل ربوده از شیعیانت. هر چه فکر می کنی فقط و فقط این بیت شعر دوای درد های بی شمار توست امروز جمعه نیست ولی دلشکستهام زیرا به انتظار ظهورت نشستهام بعد نوشت: بگویید از حالاتتان هنگام خواندن و شاید هنگام زیارت بقیع
بسم الله ایام امتحانات با همه ی خوبی هایش( فرصت مناسبی برای به روز کردن وبلاگ بود) و همه ی بدی هایش(فرصت مناسبی برای درس خواندن نبود) به پایان رسید - حداقل برای ما که به پایان رسید - هرچه خوانده بودیم و نخوانده بودیم، هرچه نوشته بودیم و ننوشته بودیم، هر چه یاد گرفته بودیم و یاد نگرفته بودیم، هرچه حال استاد را گرفتیم و هر چه استاد حال ما را گرفت ، همه و همه سپری شد. خسته نباشید دوستان! البته بیشتر بایت به روز کردن وبلاگ ها! مرحبا! نشان دادید به این نون و ماست ها تسلیم دشمن نمی شوید، کم نمی آورید، از خط مقدم عقب نشینی نمی کنید، مگر می شود جبهه جنگ نرم را رها کرد؟! مگر ما مرده ایم که وبلاگ ها به روز نباشند؟! ما همچون کوه ایستاده ایم تا در این عرصه جهاد کنیم. طبق معمول هر جنگی تلفات هم دارد. آقا جنگ است، مانور و تمرین که نیست؟! تازه در این مانور ها هم که به جنگ دشمن فرضی می روند چند نفری تلفات دارند چه رسد به ما که رفته ایم به جنگ غول بی شاخ و دم به قول حاج کاظم آژانس شیشه ای! نه اینکه ما مرد جنگیم و انقلابی فلذا می شویم تکاور و مشروطه خواه!!! ( البته در نمرات و ترم های تحصیلی) این هم تلفات جنگ نرم. حال کردید دوستان؟ شما را به خدا تحلیل را عشق کردید؟ همه با هم دور هم شدیم جانباز جنگ نرم. بروید صفا کنید، فقط حیف فعلا از سهمیه رزمندگان خبری نیست، حالا انشاءالله در آینده یک کاری برای ما جانباز ها هم بکنند این مسئولین بی خیال. داشتم فکر می کردم انسان چقدر راحت خودش را گول می زند. و چقدر قشنگ خودش را بلا نسبت شما دوستان، رویم به دیفال، گلاب به رویتان "خر" می کند. داشتم فکر می کردم فرق من با آن دانشجوی فاکل به سر دانشکده که هر را از بر تشخیص نمی دهد و شاگرد اول کلاس است چیست؟ من هیچ فرقی با او ندارم. هیچ برتری نسبت به او ندارم! همه داریم خودمان را گول می زنیم و دم از انقلابی بودن و روحیه انقلابی می زنیم! او هم مثل ماست و ما هم مثل اوییم. او در ایام فرجه درس می خواند ما در ایام فرجه وبلاگ به روز می کنیم. او فردا ارشد قبول می شود، ما از خاطرات درس نخواندن در ایام قبل از کنکور ارشد در وبلاگمان می نویسیم. او می شود دانشجوی دکتری ما از خاطرات شلوغی هایمان در ایام کارشناسی برای نسل بعد چه داستان ها که نمی سراییم. او می شود استاد، تربیت می کند صد ها دانشجو مثل خودش را، فاکل به سر و درس خوان در ایام فرجه، و ما مانده ایم با یک وبلاگ که معلوم نیست تا اون موقع حال و حوصله ی به روز کردن آن را هم داشته باشیم. اگر واقعا انقلابی هستی، رهبرت از تو سه چیز می خواهد ای جوان! تحصیل،تهذیب،ورزش به روز کردن وبلاگ را آقا نگفته! خواهشا نگویید که فراموش کرده یا در زمره ی ورزش قرار می گیرد! زمانی انقلابی می شویم که در اوج به روز رسانی وبلاگ در ایام فرجه شاگرد اول شویم، زمانی انقلابی می شویم که در اوج خستگی بگوییم کی خسته است ... دشمن! زمانی انقلابی می شویم که آنقدر درس بخوانیم که بشویم خار چشم دشمنان اسلام و این نظام که هر کدام از ما را با هر رشته ی تحصیلی ترور کنند، زمانی انقلابی می شویم که درس بخوانیم برای رضای خداوند متعال، وبلاگ به روز کنیم برای زمینه سازی ظهور حضرت، نخوابیم برای شادی قلب آقا، استاد شویم و دانشجو تربیت کنیم برای اینکه بشوند سربازان انقلاب جهانی مهدی (عج). آن وقت انقلابی شده ای ................................. ............................................................................................................................ خدا رو شکر ادبیاتمان کمی با ادب تر شد!!!!
بسم الله در این دوران بحران امتحانات که حتی از مدیریت بحران آن هم در کار فرهنگی سخت تر است، گشتی در سایت ها و وبلاگ های دوستان زدم و دیدم همه با هم رسا و یکصدا از اصغر خان فرهادی، آن یکه تاز عرصه درو کردن جایزه های خارجی می گفتن. یکی تبریک می گفت بابت دریافت حیوانات نقره ای و طلای و بلورین، دیگری نامه می داد؛ یکی دست می زد که دست داد و دیگری فریاد می زد که چرا فرهادی دست داد به بانوی خارجکی! همه و همه این ها را که رصد کردم، به قول معروف شنیدن کی بود مانند دیدن، فیلم برنامه جایزه گرفتن اصغرخان را هم در سایت های اشتراک گذاری فیلم (البته یوتیوب نبود) دیدم که چه تشویقی می کردند برد پیت و همسر مکرمه شان. از همه ی این هیاهو که بگذریم خواستم نتیجه گیری کنم، هرچه فکر کردم که اصلا به دنبال چه نتیجه ای هستم به نتیجه ای نرسیدم. کمی فکر کردم ، دوای دردم مطلب قبلی وبلاگ خودم بود. ...... غرور...... می خواستم از قافله ی نویسندگان و گویندگان پیرامون اصغر خان عقب نمانم.چه آنها که کف زدند برای او و های و هوی سر دادند، چه آنهایی که اخم کردند برای او و وای و ووی سرداند. فقط برای اینکه عقب نمانم. داشتم فکر می کردم که چه کارهایی را در روز انجام می دهیم فقط برای اینکه از دیگران عقب نمانیم و برسیم به این ماراتن طولانی. اینجاست که باید به اصغر خان فرهادی تبریک بگویم، اصغر خان، دمت گرم! آفرین ... اصلا چرا آفرین؟! .... صد آفرین و هزار آفرین که تو در ماراتن دیدگاه هایت و رساندن حرف هایت و اعتقادات از دیگر هم کیش هایت عقب نیفتادی. آفرین به تو که تلاش کردی و زحمت کشیدی تا فیلمت جایزه بگیرد و بروی آن ور آب ها با آن ریش پروفوسوری ات به ریش های مخالفینت بخندی. این قانون زندگی است هر که تلاش کند پیروز می شود. تلاش! کلمه ای که خیلی به آن اعتقاد داریم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! حصرت خوردم ... ای کاش ما به اندازه اصغر فرهادی در راهی که به آن اعتقاد داریم تلاش می کردیم و کمتر بهانه می گرفتیم! یاد این سخنان از مولا علی (ع) افتادم، ارتباط دادن این ها با شما: «شگفتا، به خدا که هماهنگی این مردم، در باطل خویش و پراکندگی شما در حق، دل را می میراند و اندوه را تازه می گرداند، زشت بادید و از اندوه بیرون نیایید که آماج تیر بلائید. بر شما غارت می برند و ننگی ندارید. با شما پیکار می کنند و به جنگی دست نمی گشائید. خدا را نافرمانی می کنید و خشنودی می نمائید. اگر در تابستان شما را بخوانم، گوئید، هوا سخت گرم است، مهلتی ده تا گرما کمتر شود. اگر در زمستان فرمان دهم، گوئید: سخت سرد است مهلتی ده تا سرما از بلاد ما دور شود. شما که از گرما و سرما چنین می گریزید با شمشیر آخته کجا می ستیزید؟ ای نه مردان به صورت مرد، ای کم خردان نازپرورد، کاش شما را ندیده بودم و نمی شناختم که به خدا، پایان این آشنایی ندامت بود و دستاورد آن اندوه و حسرت. خدایتان بمیراناد! که دلم از دست شما پرخون است و سینه ام مالامال خشم شما مردم دون که پیاپی جرعه اندوه به کامم می ریزید و با نافرمانی و فروگذاری جانبم، کار را در هم می آمیزید.» .................................................................................................................. چند وقتی است زده ایم در کار ادب آموزی از بی ادبان! اول هوشی مین، دوم فرهادی و سوم ...؟
اولا : بابت طولانی بودن این مطلب عذر خواهی می کنم، چون خودم همچین از مطالب بلند استقبال نمی کنم ولی گاهی از اوقات چاره ای نیست ..... در این مدت همیشه سعی داشتم بیشتر پیرامون روحیه انقلابی بنویسم، اما فرصت نمی شد و شاید بهتر بگویم که ذهن یاری نمی کرد! طبق معمول ایام امتحانات هر وقت حس درس خواندن به سراغم می آید، 5 دقیقه ای سری به کتابخانه ام می زنم تا حس درس خواندن بر طرف بشود. کتابخانه ای کوچک اما پر بار و دوست داشتنی! این بار در پاسی از شب که در حال جستجو در قفسه های بالای کتابخانه بودم کتابی را یافتم که بعد از مطالعه ی آن چند ساعتی به فکر فرو رفتم و حاصل تفکرش شد این مطلب از وبلاگ که بعد از غیبت چند روزه تقدیم حضورتان می شود. با آنکه با ادبیات کمونیستی و مارکسیستی کمی آشنایی دارم و چندی پیش به اجبار (برای یک تحقیق دانشجویی) نیم متری کتاب کمونیستی خوانده بودم ( اگر کتاب ها را روی هم می گذاشتیم نیم متری می شد) و کابوس های شبانه ام جبر تاریخ و ابزار تولید و حزب و کارگر و امثالهم شده بود، خواندن این کتاب عجیب مرا متعجب کرد. کتاب کوچک قدیمی با قیمت 10 ریال با آن کاغذ های کاهی و خط های ریز که سرشار از درس بود برای من! برای کسانی که ادعاهای زیادی داریم اما در میدان عمل .......!!! از جمله سوال های اصلی ام در مطالعه ی تفکر مارکسیسم و شکل عینی آن، کمونیسم و سوسیالیسم، این بود که چگونه با شعار "دین افیون توده ها است" بخش اعظمی از جهان کتاب مارکس برایشان می شود کتاب مقدس و زیر پرچم این تفکر می روند؟ چطور انقلابیون بزرگی در این راه تلاش و کوشش می کند و حکومت های بزرگ و منسجمی تشکیل می دهند؟ با چه انگیزه ای و با چه نیرویی پیش می روند؟ آب در کوزه و ما تشنه لبان می گردیم یار در خانه و ما گرد جهان می گردیم جواب همه ی این سوال ها در کتاب کوچکی در کتابخانه ام بود و من نمی دانستم! " درباره اخلاق انقلابی" ـــ رفیق هوشی مین این بنده خدا( هوشی مین) با آن چهره ی خندان و مهربانش از رهبران کمونیست ویتنام بوده و یک مدتی هم رئیس جمهور، و این کتاب گفته های او پیرامون اخلاق انقلابی! هرچه خواستم تلاش کنم که برداشت های خود را بنویسم و مفاهیم را بهتر انتقال دهم و تلنگری بزنم بر روحیه ی انقلابی مان نشد که نشد! بهتر است خود بخوانید آنچه این پیر سفر کرده می گوید پیرامون اخلاق انقلابی! و شاید همان حسرتی که در من ایجاد شد در شما هم پدیدار گردد. از کل کتاب برخی مطالب مهمتر و جذاب تر را برایتان نوشته ام. بخوانید و تفکر کنید و نظر بدهید!!! ــ انقلاب کردن، تبدیل جامعه کهن به جامعه ای نوین بسیار با شکوه است ولی در عین حال وظیفه بسیار سنگینی است که یک مبارزه سخت و پیچیده، مشکل و طولانی و خستگی ناپذیر را می طلبد. با چنین بار سنگینی، تنها یک انسان پر قدرت می تواند یک مسافت طولانی را بپیماید. یک انقلابی باید دارای یک پایه محکم از اخلاق انقلابی باشد تا بتواند این رسالت پر شکوه را به انجام رساند. ــ همه ما با تولد و پرورشی که در جامعه کهن پیدا کرده ایم، در سطوح مختلف بقایای آن جامعه را در تفکر و عادات خود به همراه داریم. بدترین و خطرناک ترین بقایای جامعه کهن فردگرایی است که بر ضد اخلاق انقلابی عمل می کند. کمترین اثری از بقایای فرد گرایی در اولین فرصت رشد می یابد، روی پاکدامنی انقلابی را با گرد و خاک می پوشاند و اجازه نمی دهد که ما از صمیم قلب برای منظور و هدف انقلابی خود مبارزه کنیم. ــ برای رهایی از بقایا و اثرات بد جامعه کهن و جایگزین کردن معرفت انقلابی، ما باید سخت مطالعه کنیم، بیاموزیم و خود را اصلاح کنیم تا پیوسته ترقی نماییم. ــ کوشش جدی در جهت آموختن مارکسیسم و به کار بردن مداوم انتقاد و انتقاد از خود برای بالا بدن سطح معیار های ایدئولوژیک و پیشرفت در کار فردی و مشترک با رفقا یکی از اصول اخلاق انقلابی است. ــ بعضی از رفقا یک سری کتب مارکسیسم را حفظ می کنند و خیال می کنند که دیگر مارکسیسم را از هر کس دیگری بیشتر درک کرده اند. اما زمانی که با مسائل مشخص عملی روبرو می شوند یا از خود حرکتی مکانیکی نشان می دهند و یا به کلی گیج می شوند. گفتار آنها مطابق کردارشان نیست. آنها کتب مارکسیم می خوانند ولی روح انقلابی و پرولتری آنرا جستجو نمی کنند. آنها فقط می خواهند معلومات خود را به رخ دیگران بکشند، نه اینکه آنرا در عمل انقلابی به کار برند. این نوعی از فردگرایی است. ــ اخلاق انقلابی از آسمان نمی بارد، بلکه از درون پشتکار و مبارزه روزمره تکامل پیدا می کند. مانند عاج هرچه بیشتر صیقل پیدا می کند درخشنده تر و زیباتر می گردد.
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
| قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت |


